تبليغاتX
نـــــــون مثل ((نــــــــــــهاوند))


نـــــــون مثل ((نــــــــــــهاوند))

خاک دل را حکم کردم تا بدانی ای نگارم ...در کنار با تو بودن هستی ام را میگذارم

 
 
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست ٬ آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست
 
در من طلوع آبی آن چشم روشن ٬ یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
 
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت ٬ آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
 
بیهوده میکوشی که راز عاشقی را ٬ از من بپوشانی که در چشم تو پیداست.
 
ما هر دومان خاموش خاموشیم اما ٬ چشمان ما را در خموشی گفتگو هاست
 
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم ٬ امروز هم زآنسان ولی آینده با ماست
 
دور از نوازش های دست مهربانت ٬ دستان من در انزوای خویش تنهاست
 
بگذار دستت راز دستم را بداند ٬ بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
 
شاعر:حسین منزوی
 
این مطلب رو هم حدودا در تاریخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:2 ثبت شده توسطسحر| |

يه دوست عزيز دارم که شاعر خوب و با احساسيه

يکي از دست نوشته هاشو اينجا ميگذارم

 

هرگز دل من نخواست مشتی بزنم

 یا سنگ شوم حرف درشتی بزنم

 هر کس که به من رسید می گفت به خود:

 « بگذار لگد به لاک پشتی بزنم !»

 فکرم شده اینکه باد سردی نخورم

 یا سرخ بمانم و به زردی نخورم

 تا کی به خیال اینکه شاعر هستم

 یک گوشه بمانم و به دردی نخورم؟!

  من روح عطشناک تو را می فهمم

 احساس دل پاک تو را می فهمم

 هرچند که واژه واژه باران هستم

 لب تشنگی خاک تو را می فهمم

  تا کی متلک گوی گناهم باشند؟

 این خیل دروغ گو گواهم باشند؟

 دریا! به خدا خسته ام آرامم کن

 بگذار که موج ها پناهم باشند

 

ممنون از مير جعفري عزيز

این مطلب رو هم حدودا در تاریخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:39 ثبت شده توسط داش رضا| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در خانه لیلا نشست

این مطلب رو هم حدودا در تاریخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:48 ثبت شده توسط داش رضا| |

 میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده ی دیوانه ی خویش

میبرم تا که درآن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

زین همه خواهش بیجاو تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم 

تا ازین پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد  می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

زتو ای چشمه جوشان گناه

شایدآن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم

وسعت عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم

صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب  خونین دل

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

این مطلب رو هم حدودا در تاریخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:19 ثبت شده توسط داش رضا| |

با درودی دوباره

امروز اول  محرمه

من هر سال محرم هر جای ایران که باشم خودمو به نهاوند میرسونم

آخه محرم نهاوند واقعا یه چیز دیگه هستش

این مطلب رو هم حدودا در تاریخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:49 ثبت شده توسط داش رضا| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست*

عشق آن شب مست مستش کرده بود

*فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم
این مطلب رو هم حدودا در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 18:53 ثبت شده توسط داش رضا| |


یاد اون قدیما بخیر


ما برای خودمون با زغال سبیل میکشیدیم تو صورتمون

 تا شکل باباهامون بشیم


ای دل غافل ...العان دوره زمونه چقدر عوض شده ها....


جوونای امروز ابروهاشونو برمیدارن تا شکل ماماناشون بشن


روز پدر بر تمام پدرای  سبیل زغالی مبارک باد.

این مطلب رو هم حدودا در تاریخ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:13 ثبت شده توسط داش رضا| |


:قالبش رو : :خودم ساختم .توپه؟؟: